تبليغاتX
Roz linda
Roz linda
*~*~~*~*

 

به خداوندی موهایت،

و عافیت دستانت

شانه هایم

کم از خشت و دیوار نیست

که اگر بود هزار تَرک شاخه نمی کرد و

میراثی از خاک در شهرتم نبود.

من پرسه های کلاغان سیاه را

تعبیر شوم یک حادثه نمی دانم

حتی اگر

 آسمان را نمی شناختم و قوم خویش چشمانم نبود.

هر چند که گاهی

رسولان ابرها را بر دیده ام

به انکار نشسته ام...

 اما

به خداوندی موهایت

و توی که با هر نسیم آمدی

 تو را بیش از آن که

سزاوارش باشم

دوست می دارم

 



| *| نوشته شده در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390 و ساعت 18:32 توسط سارا |
*~*~~*~*

پنهان نمیکنم که هنوزم دوستت دارم

هنوزم

با خاطرات این سنگ فرشها

در این کوچه های  بی قراری...

برای تو فکرها میکنم

فکرهای زیبا

خالی از اندوه های  تلخ

پر از زیباییهای سکوت

 



| *| نوشته شده در شنبه سی ام بهمن 1389 و ساعت 19:15 توسط سارا |
*~*~~*~*

 

شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم


خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم

خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم


در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم


و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد

و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد


چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟


چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟


خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی


خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی


خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم


خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!!

 



| *| نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389 و ساعت 10:42 توسط سارا |
*~*~~*~*



| *| نوشته شده در سه شنبه دوازدهم بهمن 1389 و ساعت 21:18 توسط سارا |
*~*~~*~*

 

مــــن و یــــــــاد تـــــو


بـه سـاز عشق مـی چـرخـم بـه بـاغ سبـز چشمـانـت

بسـاط گـــل بـه لـب دارم بیفشـــــانـم بـه دامـــــــانـت؟

تمــــام شهــر خـوابیــده ، مـن بــه یــاد تــــــــو بیــــدارم

سـراپــا چشــم دیــــــدارم کــه شــب تــابــد ز مـژگـانـت

خیــال عــاصیـــم امشــب ، امیــد دسـت گـرم تـــوسـت

چـه خـوش بخشیـده رویــایــی بـه مـن لبخنـد پنهــانـت

بـه هــــــم زد یـک نـگــاه تـــــو شـکــوه شهـــــرک دل را

چــه کــاری کـرده ای بـا دل بـگــو جــانــم بــه قــربـانـت؟

چـه بـنــوازی چـه نـنــوازی غــرورم سهــم قـلـــــب تـــــو

تــن و دل را بـپـیـچــم در حـــریــر عشـــــــق ســـــوزانـت




| *| نوشته شده در دوشنبه یازدهم بهمن 1389 و ساعت 22:2 توسط سارا |
*~*~~*~*

(تقدیم به همسرم)


تو را چگونه تصوير كنم؛ در قالب عباراتي چند؟


 
از تو چگونه بگويم، با واژه‌هاي ناآشنا؟

 
واژه‌هايي كه بودن را آن‌گونه كه تو بودي تجربه نكرده‌اند!
 

كلام در بيانت در مي‌ماند، و زبان به حقارت خويش زبان مي‌گشايد.

 
از تو چگونه بگويم كه خود گوياترين عبارت جاودانه‌اي... .

 
اي ماندني‌ترين ترانه عشق؛

 
اي سبزترين جوانه عشق؛

 
تو را سرخ سرخ، چون خون جاري در رگهايم ديدم،

 و

سبز سبز، چون برگ جوانه زده در بهار.... دوستت دارم.

 

 



| *| نوشته شده در دوشنبه یازدهم بهمن 1389 و ساعت 17:27 توسط سارا |
*~*~~*~*

 
چقدر خنـده داره که...

یک ساعت خلوت با خدا دیر و طاقت فرساست ولی 90 دقیقه بازی فوتبال مثل باد میگذره

چقدر خنـده داره که...

صد هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی با همون پول میریم خرید، مبلغ ناچیزیه...

چقدر خنـده داره که...

یک ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یکساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره

چقدر خنـده داره که...

وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم، چیزی یادمون نمی آد که بگیم ، اما وقتی می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم.

چقدر خنـده داره که...

خوندن یک صفحه و یا بخشی از قرآن سخته، اما خوندن صد سطر از پرفروش ترین کتاب رمان دنیا آسونه.

چقدر خنـده داره که...

برای عبادت و کارهای مذهبی وقت کافی در برنامه روزمره پیدا نمی کنیم اما بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تا آخرین لحظه هم که شده انجام دهیم.

چقدر خنـده داره که...

شایعات روزنامه ها رو به راحتی باور می کنیم ، اما سخنان قرآن رو به سختی باور می کنیم.

چقدر خنـده داره که...

همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد داشته باشند و یا کاری در راه خدا انجام بدند به بهشت بروند.

چقدر خنـده داره که...

دارید می خندید ؟ ..........دارید فکر میکنید ؟

این حرف ها رو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاسگزار باشیم که او خدای دوست داشتنی است

آیا خنده دار نیست که وقتی می خوایم این حرف ها رو به بقیه بزنیم خیلی ها رو از لیست پاک می کنیم. چون مطمئنیم که به چیزی اعتقاد ندارند. 

این اشتباه بزرگیه اگه فکر کنیم اعتقاد دیگران از ما ضعیف تره




| *| نوشته شده در پنجشنبه دوم دی 1389 و ساعت 20:9 توسط سارا |
*~*~~*~*

 

سخن روز : راه بهشت

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبوراز کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت.

گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تامرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند!!

پیاده ‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ ریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی باسنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذررو به مرد دروازه ‌بان کرد و گفت: “روز بخیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟”

دروازه‌بان: “روز به خیر، اینجا بهشت است.”

- “چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.”

دروازه ‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت: “می‌توانید وارد شوید و هر چقدر دلتان می‌خواهد بنوشید.”

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان:” واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.”

مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. ازنگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند،به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز کشیده بود وصورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.

مسافر گفت: ” روز بخیر!”

مرد با سرش جواب داد.

- ما خیلی تشنه‌ایم . من، اسبم و سگم.

مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر که می‌خواهیدبنوشید.

مرد، اسب و سگ به کنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، می‌توانید برگردید.

مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟

- بهشت!

- بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.

مسافر حیران ماند:” باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود! ”

-  کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌کنند!!! چون تمام آنهایی که حاضرندبهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا می‌مانند…

 

بخشی از کتاب “شیطان و دوشیزه پریم “  اثر پائولو کوئیلو



| *| نوشته شده در یکشنبه سی ام آبان 1389 و ساعت 14:40 توسط سارا |
*~*~~*~*

 

عيد قربان ، پر شکوهترين ايثار و زيباترين جلوه ي تعبد در برابر خالق 

يکتا بر شما مبارک

 



| *| نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389 و ساعت 17:39 توسط سارا |
*~*~~*~*

 

    جملات حکیمانه

 

- اگر در جریان رودخانه صبرت ضعیف باشد هر تکه چوبی مانعی عظیم بر سر راهت خواهد شد.


- خوشبخت ترین فرد کسی است که بیش از همه سعی کند دیگران را خوشبخت سازد.


- درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده می شود. پس از اندک زمانی دادِ شیطان در می آید و رو به فرشتگان می کند و می گوید: جاسوس می فرستید به جهنم؟!
از روزی که این آدم به جهنم آمده، مدام در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنمیان را هدایت می کند و عرصه را به من تنگ کرده است.
سخن درویش این چنین بود:با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف به جهنم افتادی، شیطان تو را به بهشت باز گرداند.

 

- چه سرنوشت غم انگیزی : که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می بافت ، ولی به فکر پریدن بود !

 

- زمانی فراموشت میکنم که عقلم خاموش ؛ نفسم قطع ؛ روحم در آسمان و تنم در خاک باشد !!!


- خوشبختی یک مقصد نیست بلکه یک مسیر است.ممکن است هم اکنون در مسیرش قرار گرفته باشیم.


- نه در حسرت دیروز ؛ نه در رویای فردا ؛ فقط برای امروز . . . .

 

- ارزش و سرمایه حقیقی هر انسان به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد .(دکتر علی شریعتی)

 

- گفت کدام راه نزدیکتر است؟ گفتم به کجا؟ گفت به خلوتگه دوست گفتم تو مگر فاصله ای میبینی بین دل و آن کس که دلت منزل اوست .

 

- امروز تو حتما به دیروز تبدیل می شود اما ممکن است فردایت به امروز تبدیل نشود.و ناگهان چقدر زود دیر میشود.

 

 



| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم آبان 1389 و ساعت 13:2 توسط سارا |
*~*~~*~*

 



| *| نوشته شده در جمعه بیست و ششم شهریور 1389 و ساعت 14:51 توسط سارا |
*~*~~*~*

 

 

 



| *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389 و ساعت 19:20 توسط سارا |
*~*~~*~*

 

 



| *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389 و ساعت 12:36 توسط سارا |
*~*~~*~*

 

هنگامی که خدا زن را آفريد به من گفت: اين زن است. وقتي با او روبرو شدي، مراقب باش که ...

  اما هنوز خدا جمله اش را تمام نکرده بود که شیخ سخن او را قطع كرد و چنین گفت: بله وقتی با زن روبرو شدی مراقب باش که به او نگاه نكني. سرت را به زير افكن تا افسون افسانة گيسوانش نگردي و مفتون فتنة چشمانش نشوي كه از آنها شياطين ميبارند. گوشهايت را ببند تا طنين صداي سحر انگيزش را نشنوي كه مسحور شيطان ميشوي. از او حذر كن كه يار و همدم ابليس است. مبادا فريب او را بخوري كه خدا در آتش قهرت ميسوزاند و به چاه ویل سرنگونت ميکند مراقب باش....

  و من بي آنكه بپرسم پس چرا خداوند زن را آفريد، گفتم: به چشم.

  شيخ انديشه ام را خواند و نهيبم زد كه: خلقت زن به قصد امتحان توبوده است و اين از لطف خداست در حق تو. پس شكر كن و هيچ مگو....

  گفتم: به چشم.

  در چشم بر هم زدني هزاران سال گذشت و من هرگز زن را نديدم، به چشمانش ننگريستم، و آوايش را نشنيدم. چقدر دوست ميداشتم بر موجي كه مرا به سوي او ميخواند بنشينم، اما از خوف آتش قهر و چاه ويل باز ميگريختم.

  هزاران سال گذشت و من خسته و فرسوده از احساس ناشي از نياز به چيزي يا كسي كه نميشناختم اما حضورش را و نياز به وجودش را حس مي كردم . ديگر تحمل نداشتم . پاهايم سست شد بر زمين زانو زدم، و گريستم. نميدانستم چرا؟

  قطره اشكي از چشمانم جاري شد و در پيش پايم به زمين نشست...

  به خدا نگاهي كردم مثل هميشه لبخندي با شكوه بر لب داشت و مثل هميشه بي آنكه حرفي بزنم و دردم را بگويم،  ميدانست.

  با لبخند گفت: اين زن است . وقتي با او روبرو شدي مراقب باش كه او داروي درد توست. بدون او تو غیرکاملی . مبادا قدرش را نداني و حرمتش را بشكني كه او بسيار شكننده است . من او را آيت پروردگاريم براي تو قرار دادم. نميبيني كه در بطن وجودش موجودي را میپرورد؟

من آيات جمالم را در وجود او به نمايش درآورده ام. پس اگر تو تحمل و ظرفيت ديدار زيبايي مطلق را نداري به چشمانش نگاه نكن، گيسوانش را نظر ميانداز، و حرمت حريم صوتش را حفظ كن تا خودم تو را مهياي اين ديدار كنم...

من اشكريزان و حيران خدا را نگريستم. پرسيدم: پس چرا مرا به آتش قهر و چاه ويل تهديد كردي ؟!

خدا گفت: من؟!!

فرياد زدم: شيخ آن حرفها را زد و تو سكوت كردي. اگر راضي به گفته هايش نبودي چرا حرفي نزدي؟!!

خدا بازهم صبورانه و با لبخند هميشگي گفت: من سكوت نكردم، اما تو ترجيح دادي صداي شيخ را بشنوي و نه آوای مرا ...

و من در گوشه اي ديدم شيخ دارد همچنان حرفهاي پيشينش را تكرار ميكند ...


جمله روز : باید گاهی سکوت کنیم ، شاید خدا هم حرفی برای گفتن داشته باشد ...

 

 



| *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389 و ساعت 12:26 توسط سارا |
*~*~~*~*

 

و صدا بود که مرا عاشق کرد


اما نه هر صدایی ،


بلکه صدایی که از دورترین نقطه‏ی نقشه‏ی خیالی ذهنم ،


بارِ محبت را حمل کرد و به من هدیه داد ،


و چه آسان عاشق می‏شویم و چه سخت عاشق می‏مانیم ...


و من ،


در پسِ یک چهره‏ی خیالی که با صدایت مجسم شد


تو را پیدا کردم و


چه حس نازک و تُردی‏ست وقتی در تار و پود تو ،


رَج‏های محبت گره خورده‏اند و نقشی به وسعت زندگی ، خودنمایی می‏کند ...


چه خوش بود نغمه آشنایی و چه خوش است ترانه ی با تو بودن ...

 



| *| نوشته شده در دوشنبه پانزدهم شهریور 1389 و ساعت 1:21 توسط سارا |
*~*~~*~*

 

شب قدر است و من قدري ندارم، چه سازم توشه قبري ندارم


مبادا ليله القدرت سرآيد، گنه بر نالم ام افزون تر آيد


مبادا ماه تو پايان پذيرد، ولي اين بنده ات سامان نگيرد

 

 



| *| نوشته شده در سه شنبه نهم شهریور 1389 و ساعت 17:8 توسط سارا |
*~*~~*~*

 

تقدیم به همه ی زندگیم (همسرم)

 

دل من میخواهد


در دم صبح بهار


شاخه ای از گل یاس


بوته ای از گل مریم


بغلی از گل سرخ


برگیرم و بسازم سبدی از پر طاووس سپید


تا دهم هدیه به آن کس که وفایش به جهان گل کرده

 

 



| *| نوشته شده در چهارشنبه ششم مرداد 1389 و ساعت 22:55 توسط سارا |
*~*~~*~*

 

این شعر را به بهانه ی اولین سالگرد ازدواجمان با یک دنیا عشق به تنها امید

 زندگیم (همسر عزیزم) تقدیم میکنم.

 

از دور دورها

 آمدی...

و فقط یک چیز

یک چیز کوچک

در زندگی من جابجا شد:

این که دیگر بدون تو

در هیچ کجا نیستم.

 

 



| *| نوشته شده در چهارشنبه ششم مرداد 1389 و ساعت 22:31 توسط سارا |
*~*~~*~*

 

درسهایی گرانبها

 

زمانی كه تسلیم باشی؛ تمام هستی از تو حمایت می‌كند هیچ چیز با تو مخالف نخواهد بود، زیرا تو با هیچ چیز مخالف نیستی.

  خودت را بپذیر؛ هر چه كه هستی حتی اگر نقصی هم داری آن را بپذیر؛ تنها آن هنگام قادری دست از جنگ با خودت برداری و آسوده باشی.

زندگی یعنی آموختن صلح. صلح با دیگران نه، با خودت.

عشق یك تجربه هست، ولی زبان بسیار مكار است. پس مراقب زبانت باش.

سكوت را بر خودت تحمیل نكن. هیچ چیز را بر خودت تحمیل نكن. شادی كن؛ آواز بخوان، بگذار ذهنت خسته شود. آنگاه رفته رفته لحظات كوچكی از سكوت و آرامش واردت می‌شود.

توانایی عشق ورزیدن؛ بزرگ‌ترین هنر جهان است.

اگر بتوانی دیگری را همانطور كه هست؛ بپذیری و هنوز عاشقش باشی؛ عشق تو واقعی است.

وقتی با عشق به دیگری بنگری؛ او والا می‌گردد و منحصر به فرد.

هرگاه عاشق باشی، احساس عجز كامل می‌كنی. درد عشق هم همین است. زیرا تو می‌خواهی هر كاری را برای معشوقت انجام دهی، اما می‌فهمی كه كاری از دستت بر نمی‌آید. اما عشق یعنی همین كه تمام فكرت؛ خدمت به دیگری باشد حتی اگر از عهده‌ات بر نیاید.

تو نمی‌توانی انسانی را تصاحب كنی، زیرا او یك شخص است. تصاحب فقط با اشیاء ممكن است. اگر هنوز به دنبال تصاحبی؛ عشق تو شهوت است.

اگر نتوانی با معشوقت ساكت بمانی؛ بدان كه هنوز عاشق نشده‌ای.

تنها راه كسب عشق؛ از طریق همین عشق میسر می‌شود. هر چه بیشتر ایثار كنی؛ بیشتر می‌گیری.

والاترین انسان كسی هست كه با عزمی شكست ناپذیر؛ انتخاب كند.

هر موجودی؛ یك سرود الهی است بی همتا؛ منحصر به فرد؛ تكرار نشدنی و غیر قابل مقایسه.

اگر بتوانی تماماً و یك دل عشق بورزی؛ از عمق دلت؛ زندگی تو سرشار از شادی و احساس می‌شود نه تنها برای خودت بلكه برای دیگران هم اصلاً تو برای دنیا بركت و نشاط خواهی شد.

اگر عشقی احساس نمی‌كنی؛ تظاهر نكن، سعی نكن نمایش بدهی كه عاشقی حتی اگر خشمگینی بگو كه خشمگین هستی و باش ولی حقیقی باش.

زندگی یك مسابقه و رقابت نیست پس دلیلی هم برای مقایسه خودت با دیگران وجود ندارد.

هیچكس نمی‌تواند تو را تغییر دهد. تنها خودت قادر به تغییر خودت هستی.

اصیل بودن و واقعی بودن نهایت زیبایی است.

اصیل بودن یعنی واقعی بودن خنده‌هایت، گریه‌هایت، نفرتت و عشقت و همه زندگیت باید واقعی باشد تا اصیل باشی.

آنان كه طمع كارند؛ برای پر كردن احساس تهی بودنشان بارها و وزنه‌ها را با خود حمل می‌كنند.

 


جمله روز :   تحمل و بردباري بالاترين جرات و جسارت است .پاستور 

 



| *| نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم تیر 1389 و ساعت 13:11 توسط سارا |
*~*~~*~*

 

تو چشم من نگاه نکن

دوباره گریه ات  میگیره

ساده بگم که عشق من باید تو قلبت بمیره

فاصله بین من و تو از اینجا تا آسموناست

خیلی عزیزی واسه من

اما

زمونه بی وفاست.



| *| نوشته شده در جمعه هجدهم تیر 1389 و ساعت 0:27 توسط سارا |